آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۲۶۲۶
۱۱:۱۳

۱۴۰۴/۱۲/۰۳
مادر شهید «حسن تدین»:

میهمان ویژه ماه خدا | شهید حسن تدین؛ از تلاوت قرآن تا ضیافت الهی

ماه رمضان، ماه بهار قرآن است و شهید حسن تدین، قرآن‌خوانِ همیشگی بود. ماه رمضان، ماه شب‌زنده‌داری است و حسن، نماز شبش ترک نمی‌شد. ماه رمضان، ماه ضیافت الهی است و حسن، میهمان ویژه این ضیافت شد. به مناسبت فرا رسیدن ماه مبارک رمضان، پای صحبت‌های مادر این شهید والامقام نشسته‌ایم تا مرور کنیم زندگی کوتاه، اما پربار جوانی را که از کوچه‌های قزوین تا پاسگاه زید، جز عشق به اهل بیت(ع) و آرزوی شهادت در دل نداشت.


میهمان ویژه ماه خدا | شهید حسن تدین؛ از تلاوت قرآن تا ضیافت الهی

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، هوای زمستانی قزوین بوی غریبی دارد. بوی برف، بوی خاطره، بوی ایثار. اسفند ماه که از راه می‌رسد، کوچه‌های محله سپه رنگ و بوی دیگری به خود می‌گیرند؛ همان کوچه‌هایی که روزگاری نه چندان دور، گام‌های استوار جوانانی بود که راهی جز رسیدن به معبود نمی‌شناختند. امروز در یکی از همین کوچه‌های آشنا، مهمان خانه‌ای ساده و نورانی هستیم؛ خانه مادر شهید حسن تدین. بانویی که وجودش، چون گنجینه‌ای از صبر و محبت است. قدم‌هایمان که به داخل خانه می‌رسد، گویی زمان در این سرمای زمستانی متوقف می‌شود. نفس‌هایمان را با ذکر صلوات معطر می‌کنیم و در میان قاب عکس‌های شهیدان، چشمان‌مان به دنبال روایتی از مردی می‌گردد که روزی در این خانه نفس می‌کشید و حالا نفس‌هایمان را به آسمان پیوند می‌زند.

مادر، با متانت و گرمی خاصی از ما استقبال می‌کند. خودش را معرفی می‌کند: فاطمه خشنودی، بانویی که سن و سال در وجود پرصلابتش جز فروتنی و مهربانی اثری نگذاشته است. خانه‌دار است، اما خانه‌اش را به مدرسه عشق تبدیل کرده. سواد خواندن و نوشتن ندارد، اما به قول خودش «تحصیلات قرآنی» دارد و این گنجینه، در کلام و نگاهش پیداست. اکنون در ایام ماه مبارک رمضان و در روز‌های پایانی زمستان، پای صحبت‌های این مادر صبور نشسته‌ایم تا از فرزندی بگوید که بهار زندگی‌اش را در راه خدا تقدیم کرد.

از کودکی تا عروسی در همسایگی

از گذشته‌های دور می‌گوییم. فاطمه خانم در قزوین به دنیا آمده، در خانواده‌ای با سه خواهر و یک برادر. از شغل پدر خاطره‌ای ندارد، اما طعم شیرین رضایت از داشته‌ها را در حافظه دارد: «الحمدلله شکر، خوب بود. بد نبود.» در ۱۷ سالگی، پای سفره عقد می‌نشیند. عروسی‌شان را خودش این طور روایت می‌کند: «قسمت بود دیگه، همسایه بودیم.» همین سادگی، رمز و راز زندگی‌های دیروز بود؛ زندگی‌هایی که پایه‌هایشان بر اعتماد، همسایگی و تقدیر بنا می‌شد. حاصل این ازدواج مبارک، ۸ فرزند بود. ۷ پسر و یک دختر. اما تقدیر چنین بود که یکی از این ثمرات زندگی، حسن فرزند چهارم، میوه بهشتی شود.

حسن؛ نامی از تبار پنج تن

وقتی می‌پرسم نام شهید را چه کسی انتخاب کرد، لبخند ملایمی بر لبانش می‌نشیند و با غروری مادرانه پاسخ می‌دهد: «اسمش را حسن گذاشتم. دوست داشتم اسم پنج تن در خانه باشد. اسم بچه‌هایم علی، حسن، حسین. اسم همسرم محمد بود، خودم فاطمه است. گفتم اسم پنج تن در خانه باشد و شد» این انتخاب ساده، نشان از عمق ارادت این خانواده به خاندان عصمت و طهارت(ع) دارد. گویی از همان ابتدا، مهر اهل بیت(ع) در وجود حسن و خواهران و برادرانش ریشه دوانده بود.

کودکی که بوی آینده می‌داد

از مادر می‌خواهم تا از کودکی حسن برایمان بگوید. چشمانش خیره می‌شود به نقطه‌ای دور، جایی در گذشته‌های پر از خاطره. کلماتش آرام و شمرده از دل برمی‌آید: «خیلی خوب بود. از اول خیلی مظلوم، آرام و ساکت بود. از بچگی معلوم بود می‌خواد این راه برود.» وی از پسری می‌گوید که مهر و محبتش زبانزد بود. «خیلی با محبت بود. چیزی که خودش داشت، می‌خواست همه داشته باشد؛ لذا به دیگران می‌داد. این روحیه ایثار و از خودگذشتگی در تمام وجود حسن ریشه دوانده بود.

پسرم عاشق اهل‌بیت (ع) بود و سفر به اماکن متبرکه را از یاد نمی‌برد. مادر خاطره زیبایی از آخرین سفرش با حسن تعریف می‌کند: «نزدیک شهید شدنش، آمد تا ما را مشهد برود. آنجا پدر و مادر یکی از دوستان شهیدش را دید. گفت من اینها را دیدم، خجالت کشیدم. بیا شیراز بریم. اکنون می‌گویند بچه ما شهید شده، این است، در صورتی که آنها این چنین نبودند. خلاصه بلیط ما را تغییر داد شیراز رفتیم. برد همه جا گرداند. اهل زیارت بود. می‌گفت هر چی می‌خواهید برای بچه‌هاتون بگیرم، من هیچی نمی‌خوام. برگشتیم. دیگر آخرش بود که رفت شهید شد.» این حکایت از چه روح بلندی خبر می‌دهد که در آستانه شهادت، دلش برای دیگران می‌تپد و شرمنده پدر و مادر دوستان شهیدش می‌شود.

نوجوانی در مسیر علم و جهاد

حسن در مدرسه پاسداران قزوین درس می‌خواند. اخلاق و درسش خوب بود. «همه جوره خوب بود، مهربون بود، برای همه خوب می‌خواست.» عشق به مطالعه و تهجد، خلوتگاه کوچکی برایش ساخته بود. مادر با اشاره به اتاق کوچکی در خانه قدیمی‌شان می‌گوید: «یک اتاق کوچیکی برای نماز شب داشتیم، برای دعا خواندنش آنجا می‌رفت. کتاب‌هایش را آنجا گذاشته بود، یک صندوق کتاب(یخدان‌های قدیم) داشت. آنجا برای خودش دعا می‌خواند، قرآن می‌خواند، نماز شب می‌خواند.».

اما وجود حسن تنها به عبادت خلاصه نمی‌شد. وی در کار و تلاش پیشگام بود. پدرش بارفروشی می‌کرد و حسن در خرید و فروش سیب و پرتقال به ایشان کمک می‌کرد. این سادگی و بی‌آلایشی در عین تهجد، از وی انسانی کامل ساخته بود.

انقلاب و جبهه‌ها؛ ندای حق

با پیروزی انقلاب اسلامی، جوانان این مرز و بوم وارد عرصه جدیدی از جهاد شدند. مادر شهید با افتخار از روز‌هایی می‌گوید که فرزندان انقلاب، از جمله حسن و دوستانش، از خانه و زندگی‌شان می‌گذشتند و برای انقلاب زحمات بی‌شماری کشیدند. این عشق و تعهد، پای حسن را به جبهه‌های حق علیه باطل باز کرد. مادر از مجروحیت در دوران بنی‌صدر می‌گوید: «یک بار پسرم دوران بنی‌صدر مجروح شد. آن جراحت که به خیانت بنی‌صدر رخ داده بود، نتوانست ذره‌ای از عزم حسن برای دفاع از میهن و آرمان‌هایش کم کند.

آرزویی به وسعت شهادت

حسن از همان کودکی، عطش شهادت را در دل داشت. مادر می‌گوید: «خودش خیلی شهادت را دوست داشت. می‌گفت یعنی من همچین لیاقتی دارم به شهادت برسم؟ یعنی خدا من را قبول می‌کند؟ خیلی آرزوی شهادت داشت.» این آرزو آن چنان در وجودش ریشه دوانده بود که حتی تن به ازدواج نداد. وقتی خانواده پیشنهاد داد برایش همسری انتخاب کنند، قبول نکرد و گفت: «تا جنگ است، کسی را برای من نگیرید.»

مادر از خواستگاری که برای حسن رفت و دختری سیده بود، می‌گوید. اما حسن باز هم نپذیرفت و با بصیرتی عمیق گفت: «این شهدا ساخته آخرت بودند. ما هرچقدرم بگیم از آنها کم گفتیم. خوش به سعادت‌شان.» حرف‌های حسن نشان از نگاه عمیق ایشان به مقام شامخ شهدا داشت.

آخرین اعزام و وداعی بی‌صدا

در آخرین روزها، حسن دیگر از قزوین اعزام نمی‌شد. به قم می‌رفت و از آنجا راهی جبهه می‌شد. دلیلش را که پرسیدیم، مادر با بغضی فروخورده گفت: «پسرم می‌گفت مادر شهدا من را می‌بینند، من خجالت می‌کشم.» در کوچه‌ای که هشت شهید تقدیم انقلاب کرده بود و حسن آخرین‌شان بود، دلش برای مادرانی که فرزندانشان رفته بودند و برنگشته بودند، می‌سوخت. مادر شهیدان، این ستون‌های صبر، برایش چنان والامقام بودند که نمی‌خواست چشم در چشم آنها بیندازد.

شبی که حرم حضرت زینب (س) را در خواب دید

شب ۲۲ بهمن، شهر غرق در شادی و نور بود. اما در خانه مادر، حال و هوای دیگری بود. وی تعریف می‌کند: «همان شبی که شهید شد، من خواب دیدم در حرم حضرت زینب (س) هستم، گریه می‌کردم.» دو سه شبی بود که این خواب را می‌دید. این رؤیا، نویدبخش خبری بود که قرار بود دو روز بعد به ایشان برسد. خبر شهادت حسن را حاج ابوالفضل اصفهانی، از بستگان‌شان، آورد. وی که اول خبر را پنهان کرده بود، آمد و به مادر گفت: «شهید شده است.»

پیکر مطهر حسن پس از سه، چهار روز به خانه بازگشت. وی در منطقه «پاسگاه زید» به فیض شهادت نائل آمده بود. مادر، پیکر فرزندش را دید، اما این دیدار، دیدار یوسف گمگشته‌ای بود که به آرزوی دیرینه‌اش رسیده بود.

مادر شهید تدین، به یاد فرزند شهیدش زندگی می‌کند

امروز، سال‌ها از آن روز‌ها می‌گذرد. مادر شهید حسن تدین، این گنجینه صبر و ایثار، در خانه‌ای ساده در محله سپه قزوین، به یاد فرزند شهیدش و دیگر شهدا زندگی می‌کند. وی که هنوز خواب‌های خوش شهدا را می‌بیند، چشمانی امیدوار به آینده دارد و ظهور امام زمان(عج) را نزدیک می‌بیند. پیامش برای جوانان امروز، ساده، اما عمیق است: «خداوند ان‌شاءالله جوان‌ها را نگه دارد، به راه راست هدایت کند».


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه